....
خودم
ارسال شده در یک شنبه 8 / 11 / 1394برچسب:خودم, - 17

سلام مروارید هستم به وبلاگم خوش اومدین این وبلاگ و زدم چون دوس داشتمامیدوارم لحظات خوشی رو اینجا سپری کنیناگه منو لینکیدین بگین بلینکمتون همه جور چیزی می نویسمآهنگ و کلیپ هم می زارمحرف بد تو این وبلاگ ممنوع

نظر یادتون نره

بای

____♥♥♥♥♥
___♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
___♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
___♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
__♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_♥♥♥♥♥♥__♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
___♥♥♥♥____♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
___♥♥♥♥_____♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
___♥♥♥♥_____♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
____♥♥♥♥____♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_____♥♥♥____♥♥♥♥♥♥♥♥♥
______♥♥♥__♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_______♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
________♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_______♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_______♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_______♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_______♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
________♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥____♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_________♥♥♥♥♥♥♥♥_______♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_________♥♥♥♥♥♥♥♥_____♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_________♥♥♥♥♥♥♥____♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_________♥♥♥♥♥♥♥_♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
________♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
________♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
________♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_______♥♥♥♥♥♥♥♥♥
_______♥♥♥♥♥♥
______♥♥♥♥♥♥
______♥♥♥♥♥♥
______♥♥♥♥♥♥
______♥♥♥♥♥
______♥♥♥♥♥
_______♥♥♥♥
_______♥♥♥♥
_______♥♥♥♥
______♥♥♥♥♥♥
______♥♥♥♥♥♥
_______|_♥♥♥♥

ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مُردم بفهمم نیست،

تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مُردم بفهمم که هست!

عیش
آلبر کامو


نويسنده مروارید

 


شاگرد و استاد
ارسال شده در شنبه 21 / 9 / 1391برچسب:شاگرد و استاد, - 15

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!


نويسنده مروارید

 


آلبوم سیروان خسروی به نام جاده رویاها ...
ارسال شده در چهار شنبه 20 / 9 / 1391برچسب:آلبوم سیروان خسروی به نام جاده رویاها ,,, , - 1
نويسنده مروارید

 


2 داستان کوتاه
ارسال شده در سه شنبه 19 / 9 / 1391برچسب:2 داستان کوتاه, - 17

دفتر مشق

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا …

دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک 

خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انضباطش باهاش صحبت کنم
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت…
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم…
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم…
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین …
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد…
 
 

ریاضی

ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ، آب دهانش را قورت داد خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت
برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت اشک و

 خنده دبیران در هم آمیخته بود
امتحان ریاضی ثلث اول :
سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما
سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند
سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم ، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست
معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد
سئوال : نامساوی را تعریف کنید
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران ، اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد
سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا ،که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی
سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود
معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ، برگشت با صدای لرزانش فریاد زد
آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید
و پشت در گم شد

نويسنده مروارید

 


آبدارچی شرکت مایکروسافت
ارسال شده در یک شنبه 17 / 9 / 1391برچسب:آبدارچی شرکت مایکروسافت, - 20

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید.

آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.ر ئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک

کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند. تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم آن را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد. به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت!

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری های توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟

مرد گفت: احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.

نويسنده مروارید

 


محمد اصفهانی آهنگ یه تیکه زمین
ارسال شده در چهار شنبه 13 / 9 / 1391برچسب:محمد اصفهانی آهنگ یه تیکه زمین, - 23

دانلود

 

 

 


نويسنده مروارید

 


بیل گیتس و کودک سیاه پوست
ارسال شده در دو شنبه 11 / 9 / 1391برچسب:بیل گیتس و کودک سیاه پوست, - 23

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
پرسیدند: چه كسی؟

گفت: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم

و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت
می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از
پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه
خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم
دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر
بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت
این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان
سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یك مجله خورد دست کردم
تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله
رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی
تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با
خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!

بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد
رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم
بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته ...
یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست
مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛

از او پرسیدم: منو میشناسی؟
گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی
دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی،
چرا این کار را کردی؟

گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به
من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چطوری؟
گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.
(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم: هرچی که بخواهی!
اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به 50 کشور
آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!

گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟
گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.
پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم
به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی
و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی
نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست

 


نويسنده مروارید

 


اهنگ ماهان بهرام خان به نام روزهای تلخ
ارسال شده در پنج شنبه 2 / 9 / 1391برچسب:اهنگ ماهان بهرام خان به نام روزهای تلخ , - 23
نويسنده مروارید

 


آهنگ علی عبدالمالکی به نام نشد
ارسال شده در جمعه 30 / 8 / 1391برچسب:آهنگ علی عبدالمالکی به نام نشد , - 23

برای حضرت عباس (ع) 

دانلود

 


نويسنده مروارید

 


سایه ی خوشبختی
ارسال شده در شنبه 30 / 8 / 1391برچسب:سایه ی خوشبختی, - 14
نويسنده مروارید